گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۵۸

دیده‌ای داری چه می‌پرسی ز جیب و دامنمچون حباب از شرم عریانی عرق پیراهنم
رفته‌ام بر باد تا دم می‌زنم تایید صبحآسمان گردی عجب می‌ریزد از پرویزنم
اضطراب شعله در اندیشهٔ خاکستر استتا نفس باقیست از شوق فنا جان می‌کنم
همچو گل بهر شکستم آفتی در کار نیسترنگ هم از شوخی آتش می‌زند در خرمنم
دورگرد عجزم اما در شهادتگاه شوقتیغ او نزدیکتر از رگ بود باگردنم
مرکز خط امانم از هجوم اشک خلقچشم حاسد بود سامان دعای جوشنم
تا قناعت‌ دستگاه خوان توقیر من استآب چون آیینه افکنده‌ست نان روغنم
صورت آیینهٔ خورشید، خورشید است و بسبرنمی‌دارد خیال غیر، طبع روشنم
جوهر آزادی بوی‌ گلم پوشیده نیستاز تصنع رنگ نتوان ریخت بر پیراهنم
در دبستان تامل پیش خود شرمنده ‌کردمعنی موهوم یعنی دل به دنیا بستنم
دانه‌ای من در زمین نارسیدن کشته‌امعمرها شد پای خواب آلودهٔ این دامنم
بسکه از خود رفته‌ام بیدل به جست‌وجوی خویشهر که بر گمگشته‌ای نالیده دانستم منم