غزل شمارهٔ ۲۲۵۷
در تجرد تهمتی دیگر ندوزی بر تنمغیر من تاری ندارد چون نگه پیراهنم
رفت آن فرصتکه ساز شوق گرم آهنگ بودچون سپند از سرمهگیر اکنون سراغ شیونم
حیرتی گلکن گر از تمثال او خواهی نشانیعنی از آیینه ممکن نیست بیرون دیدنم
با که گویم ور بگوبم کیست تا باورکندآن پریروبیکه من دیوانهٔ اوبم منم
چون حبابم پردهٔهستی فریبی بیش نیستبحر عریانست اگر بیرونکنی پیراهنم
قید الفتگاه دل را چاره نتوان یافتنعمرها شد چون نفس در آشیان پر میزنم
در سراغم ای نسیم جستجو زحمت مکشرفتهام چندانکه نتوانی به یاد آوردنم
بسکه سر تا پای من وحشت کمین بیخودیستنیست بی آواز پای دل شکست دامنم
سوی بیرنگی نفس هردم پیامم می بردمیرسد گردم به منزل پیشتر از رفتنم
بیدل از بس ماندهام چون کوه زیر بار دردناله جای گرد میگردد بلند از دامنم