غزل شمارهٔ ۲۲۵۶
تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنمزین بار عبرت آبله دوشست گردنم
طفلیگذشت و رفت جوانی هم از نظرپیرم کنون و جان به دم سرد میکنم
ماضیگرفت دامن مستقبل امیداز آمدن نماند به جا غیر رفتنم
دستی که سر ز دامن دلدار میکشداز کوتهی کنون به سر خویش میزنم
پاییکه بودگرمتر از اشک قطرهاشخوابیده با شکستگی چین دامنم
از بس که سر کشید خم از قامت رسادشوار شد چو حلقه سر از پا شمردنم
صبح نفس نسیم دو عالم بهار داشتصرصر دمید و زد به چراغان گلشنم
سطری ز مو نماند کنون قابل سواددیگر چه باید از ورق عمر خواندنم
پوشیده است موی سفیدم به رنگ صبحچیزی دمیدهام که مپرس از دمیدنم
آن رنگها که داشت خیال این زمان کجاستافکنده بود آینه در آب روغنم
لبریز کردهاند به هیچم حبابوارباده است وقف ساغر اگر شیشه بشکنم
بالیدنم دلیل ز خود رفتنست و بسصبح جنون رمیدهٔ پرواز خرمنم
گرداندهام به عالم عبرت هزار رنگشخص خیال بوقلمون سایه افکنم
یارب چه بودم و به کجا رفتهام که منهر گه به یاد خویش رسم گریه میکنم
حشرم خوش است اگر به فراموشی افکندتا یاد زندگی نشود باز مردنم
بیدل درین حدیقه زتحقیق من مپرسرنگی که رفت و باز نیاید همان منم