گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۵۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: امم۱۲ بیت
چنین ز شرم‌ که‌ گردید سرنگون جاممکه از نگین چو نم از جبهه می‌چکد نامم
سرشک پرده‌ در حسرت تبسم‌ کیستبرون چو پسته فتاده‌ست مغز بادامم
به خامشی چه ستم داشت لعل شیرینشکه تلخ کرد چو گوش انتظار دشنامم
غبار گشتم و خجلت نفس شمار بقاستچه‌گل کنم‌ که ز گردن ادا شود وامم
دمی ز خویش برآیم‌ که چون غبار سحرشکست رنگ کند نردبانی بامم
چو شمع صبح بهارم چه‌ کار می‌آیدبسست سایهٔ‌گل بر سر افکند شامم
حیا ز انجم و افلاک پر عرق پیماستعبث قدح کش گلجامهای حمامم
شرار کاغذ و آسودگی چه امکان استغبار صید به غربال می‌دهد دامم
هزار نامه گشودم ز ناله لیک چه سودکسی ندیدکه من قاصد چه پیغامم
به رنگ شمع گلم بر سر است و می در جاماگر خیال نسوزد به داغ انجامم
تلاش کعبهٔ تحقیق ترک اقبال‌ستبه تار سبحه نبافی ردای احرامم
ز خاک راه تحیر کجا روم بیدلکه پایمال فنا چون نفس به هرگامم