غزل شمارهٔ ۲۲۵۱
دوری بزمت در غم و شادی، گر کند این می قسمت جاممصبح نخندد بر رخ روزم، شمع نگرید بر سر شامم
صورت و معنی هیچ نبودن، چند زند پروبال نمودنهمچو عرق به جبین تحیر، نقش نگین شد داغ ز نامم
غنچه هم آخر از می رنگش، شیشهٔ طاقت خورد به سنگشدل ز چه شور جنون بفروشد، بوی خیال تو داشت مشامم
نامهٔ من که پیش تو خواند؟ قصهٔ من که به عرض رساند؟گر جگرم به صد آه تپیدن، تا به لبم نرسید پیامم
در نظرم نه رهیست نه منزل، میگذرم به تردد باطلشمع صفت ز طبیعت غافل، سر به هوا ته پاست خرامم
پستی طالع خفته به ذلت، گشت حصارم ز آفت شهرتپنبه ز گوش تمیز نگیرد، گر همه افتد تشت ز بامم
داغ تظلم و شکوه نبودم، بیهده دفتر ناله گشودمکرد دماغ زمانه مشوش، دود ندامت هیزم خامم
چون نفس پر و بال گشایی، سوخت در آتش سعی رهاییریشهٔ کشت تعلق جسمم، از دل دانه دمیدن دامم
گر بتپد پی جمع رسایل، ور بزند در کسب فضایلنیست کسی چو طبیعت بیدل، باب تأمل فهم کلامم