غزل شمارهٔ ۲۲۴۷
عمریست قیامتکدهٔ گردش حالمچون آینه مینای پریزاد خیالم
حسرت ثمر نشو و نمایم چه توان کردسر تا به قدم چون مژه یک ریشه نهالم
آیینهٔ من ریختهٔ رنگ ملالیستبالیدهٔ چینی چو مه از چین هلالم
بیرنگیام از شوخی اظهار مبراستدر آینه هم آینه کافیست مثالم
معموره سوادش خط تسخیر جنون نیستالفت قفس سایهٔ مژگان غزالم
ای تشنه سراغ اثرم سیر عدم کندر خلوت اندیشهٔ خاکست سفالم
در پردهٔ خواب اینهمه توفان خیالستنقشی نتوان یافت اگر چشم بمالم
خودبینی شخص آینهٔ ناز مثال استبر خود نگهی تا من موهوم ببالم
در بزم و ساز طربم سخت خموش استکو بخت سپندیکه شوم داغ و بنالم
ساز سحرم قابل آهنگ نفس نیستشاید به نسیمی رسد افشاندن بالم
بیدل نفسم سحر بیان خم زلفی استآشفت جوابی که طرف شد به سؤالم