غزل شمارهٔ ۲۲۴۸
بعد کشتن نیز پنهان نیست داغ بسملمروشنست از دیدهٔ حیران چراغ بسملم
رنگ دارد آتشی از کاروان بوی گلمیتوان از موج خون کردن سراغ بسملم
پر فشانیهای یأس آخر به تسکین میکشدعافیت مفتست اگر باشد دماغ بسملم
منفعل بود از شراب عاریت مینای منرفتن خون ناگهان پرگرد ایاغ بسملم
باغ اقبالست گر بخت سیاهم خون شودصد هما طاووس حیرت از کلاغ بسملم
تیغ نازت آستین میمالد از جوهر چرایک تپیدن میکند خامش چراغ بسملم
جنس دیگر چیست تا از دوستان باشد دریغتیغ قاتل هم ز خون نگریست داغ بسملم
دستگاه راحتم منتکش اسباب نیستدر پر خویشست بالین فراغ بسملم
حیرتم دیدی ز سیر عالم رازم مپرسخار مژگان چیدهام، دیوار باغ بسملم
شوق تا از پر زدن واماند صبح نیستی استبینفس خاموش میگردم چراغ بسملم
موج با صد بال وحشت قابل پرواز نیستجز تپیدن بر نمیدارد چراغ بسملم
چشم قربانی ندارد احتیاج مردمکباده بیدرد است بیدل در ایاغ بسملم