غزل شمارهٔ ۲۲۴۶
ز بس صرف ادب پیمایی عجز است احوالمبه رنگ خامه لغزشهای مژگان کرده پامالم
کف خاکم، غبار است آبروی دستگاه منبه توفان میروم تا گل کند آثار اقبالم
نظرها محرم نشو و نمای من نمیباشدنهال نالهام آن سوی عرض رنگ میبالم
همان بهتر که پیش از خاکگشتن بینشان باشمدماغ شهرت عنقا ندارد ریزش بالم
به رنگی آب میگردم ز شرم خودنماییهاکه سیلابی کند در خانهٔ آیینه تمثالم
چو گل تا زبن چمن دوری به کام ساغرم خنددبه زیر خاک باید رنگها گرداند یک سالم
دلی کو تا به درد آید ز عجز مدعای مننفس شور قیامت میکند انشا و من لالم
ز اوضاعم چه میپرسی ز اطوارم چه میخواهیبه حسرت میتپم جان میکنم این است اعمالم
ز تأثیر فسونهای محبت نیستم غافلبه گوشم میرسد آوازها چندانکه مینالم
شرار کاغذم عمریست بال افشاند و عنقا شدتمنا همچنان پرواز میبیزد به غربالم
ز سازم چون نفس غیر از تپش صورت نمیبنددچه امکان دارد آسودن دل افتادست دنبالم
ندامت توأم آگاهیام گل میکند بیدلچو مژگان دست بر هم سودهام تا چشم میمالم