گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۳۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نگم۱۲ بیت
چمن طراز شکوه جهان نیرنگممسلّم است چو طاووس سکهٔ رنگم
ز نیستان تعلق به صد هزار گرهنیی نرست ‌که ‌گردد حریف آهنگم
دل ستم‌زده با تنگنای جسم نساختفشار ریخت برون آبگینه از سنگم
بهار دهر ندارد ز خندهٔ اوهامذخیره‌ای که کند میهمانی بنگم
چه نغمه واکشم از دل ‌که لعل خاموشتبریشم از رگ یاقوت بست بر سنگم
به یاد چشم تو عمریست می‌روم از خویشبه میل سرمه شکستند گرد فرسنگم
مباد وحشت ناز تو رنگ چین ریزدبه دامن تو نهفته است صورت چنگم
به‌جز غبار ندانم چه بایدم سنجیدترازوی نفسم‌، باد می‌برد سنگم
به هیچ صورتم از انفعال رستن نیستعرق سرشت تری چون طبیعت ننگم
چنار تا به‌ کجا عیب مفلسی پوشدهزار دستم و بیرون آستین تنگم
شکسته بالم و در هیچ جا قرارم نیستبه این چمن برسانید نامهٔ رنگم
چو سایه آینهٔ تیره‌روز خود بیدلبه صیقلی نرساندم مگر خورد زنگم