غزل شمارهٔ ۲۲۳۸
چکیدنهای اشکم یا شکست شیشهٔ رنگمنفس دزدیده مینالم نمیدانم چه آهنگم
به ناموس ضعیفی میکشم بار گرانجانیندامتگاه میناییست خلوتخانهٔ سنگم
نمیدانم چه خواهد کرد حیرت با حباب منکه دریا عرض توفان دارد و من یک دل تنگم
حنایم یک فلک بر بخت سبز خویش میبالدکه با هر بیپر و بالی به پایی میرسد رنگم
تواضع احتراز از هر دو عالم باج میگیرمجهانگیر است چون خورشید ناگیرایی چنگم
چو اشکم ختم کار جستجو فرصت نمیخواهدبه منزل میرسد در یک چکیدن گام فرسنگم
دم پیری نفس گر میکشم عرض عرق داردنوا هم سرنگون گل میکند از خجلت چنگم
اثرها بردهام از حیرت گلزار بیرنگیبه غربال پر طاووس باید بیختن رنگم
غنیمت میشمارم چون فروغ شمع ظلمت راصفا هم میرود بر باد اگر بر هم خورد رنگم
طرف در تنگنای عرصهٔ امکان نمیگنجدهمان با خویش دارم کار اگر صلحست و گر جنگم
نه دنیا مسکن الفت نه عقبا مأمن راحتبه ذوق امتحان یارب بیفشارد دل تنگم
ز سعی بیخودی نقد اثرها باختم بیدلجهانی را به عنقا برد بال افشانی رنگم