غزل شمارهٔ ۲۲۴۰
ز بس گرد وحشت گرفته است تنگمبه یک پا چو شمع ایستاده است رنگم
دلی دارم آزادی امکان نداردز مینا چو دست پری زیر سنگم
نفس دستگاهم مپرس از کدورتچوآیینه آبیست تکلیف رنگم
چه سازم به افسون فرصت شماریچو عزم شرر در فشار درنگم
کشم تاکجا خجلت نارساییبه پا تیشه زن چون سراپای لنگم
ز موهومیم تا به آثار عنقاتفاوت همین بسکه نام است ننگم
به تحقیق ره بردم از وهم هستیبهکیفیت می رسانید بنگم
بهاری کز آن جلوه رنگی نداردگلش میدهد می به داغ پلنگم
به دریوزهٔ گرد دامان نازشاگرکفگشایم دمد گل ز چنگم
زگیسو نیاید فسون نگاهشتو از هند مگذر که من در فرنگم
دلم کارگاه چه میناست بیدلجرس بسته عبرت به دوش ترنگم