غزل شمارهٔ ۲۲۳۶
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگممشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
شدم پیر و نیام محرم نوای نالهٔ دردیمحبت کاش بنوازد طفیل پیکر چنگم
به رنگ سایه از خود غافلم لیک اینقدر دانمکه گر پنهان شوم نورم و گر پیدا همین رنگم
ز خاک آستانت چشم بینم میروم امادلی دارم که خواهد آب گردید آخر از ننگم
به بیکاری نفسها سوختم با دل سیه کردمز دود شمع آخر سرمهدان شد کلبهٔ تنگم
حیا را کردهام قفل در دکان رسواییبه رنگ غنچه پنهانست جیب پاره در چنگم
جنون نازنینی دارم از لیلای بیرنگیکه تا گل میکند یادش پری هم میزند سنگم
ز قانون نفس جستم رموز پردهٔ هستیهمین آواز میآید که بسیار است آهنگم
خوشا روزی که نقاش نگارستان استغناکشد تصویر من چندانکه بیرون آرد از رنگم
به صرصر دادهاند آیینهٔ ناز غبار منشه فرمانرو آزادیام اینست اورنگم
به ناهنجاری از خود رفتنم صورت نمیبنددپر طاووسم و پرگار دارد گردش رنگم
ببینم تا کجا منزل کند سعی ضعیف منبه این یک آبله دل چون نفس عمریست میلنگم
دهد منشور شهرت نام را نقش نگین بیدلپر پروازگردد گر در آید پای در سنگم