گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۳۳

دو روزی گو به خون گل کرده باشد چشم نمناکمتری تا گم شد از خاکم ز هر آلودگی پاکم
گزند هستی باطل علاجی نیست جز مرگشز بی‌تاثیری اقبال سم گل کرده تریاکم
هوا تازی به خاک ذلتم پامال می‌دارداگر سوی‌گریبان روکنم سرکوب افلاکم
ز صد مستی قناعت کرده‌ام با یاد مژگانیدماغ‌گردن مینا بلند است از رگ تاکم
مزار کشتهٔ تیغ تبسم عالمی داردسحر خندد غباری هم اگر برخیزد از خاکم
پرافشان می‌روم چون صبح ممکن نیست آزادیچه سازم ، از قفس فرسوده‌هایِ سینهٔ چاکم
ز بی‌دندانی ایام پیری نعمتم این بسکه فارغ دارد از فکر و خیال رنج مسواکم
طلسمی بسته‌ام چون شمع‌ ، کو خلوت ، کجا محفل،ز رویم رنگ اگر شویند هستی تا عدم پاکم
کمند کس حریف صید آزادم نمی‌گرددامل‌ها رشته درگردن‌ کم است از سعی فتراکم
اگر رنگم پرافشانم اگر بومست جولانمبه هر صورت ، فضولی دستگاهِ طبعِ بیباکم
نمی‌سوزم نفس بیهوده در تدبیر جمعیتدمِ فرصت‌گُسِل دارم ، مَنَش ناچار دلّاکم
به حرف و صُوتِ این محفل ، ندارم نسبتی بیدلخموشی‌ کرده‌ام ، روشن چراغ‌ِ کنجِ ادراکم