غزل شمارهٔ ۲۲۳۲
در حسرت آن شمع طرب بعد هلاکمپروانه توان ریخت ز هر ذرهٔ خاکم
خونم به صد آهنگ جنون ناله فروش استبیتاب شهید مژهٔ عربدهناکم
بیطاقتیم عرض نسب نامهٔ مستی استچون موج می از سلسلهٔ ریشهٔ تاکم
امروز که خاک قدم او به سرم نیستنامرد حریفی که نفهمد ز هلاکم
عالم همه از حیرت من آینه زارستبالیده نگاهی ز سمک تا به سماکم
گو شاخ امل سر به هوا تاخته باشدچون ریشه به هر جهد همان در ته خاکم
فریاد که دیوانهٔ من جیب نداردچون غنچه مگر دل دهد آرایش چاکم
عمریست نشاندهست به صد نشئه تمنااندیشهٔ مژگان تو در سایهٔ تاکم
تر نیستم از خجلت آیینهٔ هستیتمثال کشیدهست ته دامن پاکم
از بال هما کیست کشد ننگ سعادتبیدل ز سرما نشود سایهٔ ما کم