غزل شمارهٔ ۲۲۱۷
زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشمدر راه تو افتاده سرم لیک به دوشم
چون موجگهر پای من و دامن حیرتسعی طلبی بود که کرد آبله پوشم
تغییر خیالی دهم و بگذرم از خویشبر رنگ سواد است جنون تازی هوشم
خرسندی اوهام ز اسرار چه فهمدآنسوی یقین مژده رساندهست سروشم
مجبور ترددکدهٔ وهم چه سازدروزی دو نفس بال فشان است بهگوشم
چیزی ز من و ما بنمایم چه توان کردگرم است دکان آینه داری بفروشم
زبن بزم به جز زحمت عبرت چه کشد کسطنبور تقاضای همین مالش گوشم
چون دیدهٔ آهو رمی افروخت چراغمکز دامن صحرا نتوان کرد خموشم
دور است به مژگان بلند تو رسیدنمن سرمه نگشتم چهکنمگر نخروشم
بیدل چو خم می چقدر دل به هم آیدتا من به گداز آیم و با خویش بجوشم