گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۱۸

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: وشم۱۲ بیت
گهی در شعله می‌غلتم گهی با آب می‌جوشموطن آوارهٔ شوقم نگاه خانه بر دوشم
درپن محفل امید و یأس هر یک نشئه‌ای داردخوشم کز درد بی‌کیفیتی کردند مدهوشم
سراغم کرده‌ای آمادهٔ ساز تحیر باشغبار گردش رنگم دلیل غارت هوشم
چه سازد گر به حیرانی نپردازد حباب منز بس عریانم از خودکسوت آیینه می‌پوشم
به رنگی ناتوانم در خیال سرمه‌گون چشمیکه چون تار نظر آواز نتوان بست بر دوشم
ندارد ساز هستی غیر آهنگ گرفتاریز تحریک نفسها شور زنجیر است درگوشم
به آن نامهربان‌، یارب که خواهد گفت حال منز یادش رفته‌ام چندانکه از هر دل فراموشم
خمستان وفا رنگ فسردن بر نمی‌داردجنون شوق او دارم مباد از خود برون جوشم
ز خوبان سود نتوان برد بی سرمایهٔ حیرتخریداری ندارد دل مگر آیینه بفروشم
ز گل تا غنچه هر یک ظرف استعداد خود ‌دارددرین ‌گلشن بقدر جلوهٔ خود من هم آغوشم
نفس عمری تپید و مدعای دل نشد روشنچراغی داشتم بی مطلبیها کرد خاموشم
به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدلز یادم نیست غافل هرکه می‌سازد فراموشم