غزل شمارهٔ ۲۲۱۶
ز فیض گریهٔ سرشار افسردن فراموشمبه رنگ چشمه آب دیده دارد آتش جوشم
جنونی در گره دارم به ذوق سرمه گردیدنسپند بیقرارم ناله خواهدکرد خاموشم
حضور بوریای فقر عرض راحتی داردسزد گر بستر مخمل شود خواب فراموشم
نم اشک زمینگیرم، مپرس از سرگذشت منشکست دل ز مژگان تا چکیدن داشت بر دوشم
ز تشریف کمال آخر قبای یأس پوشیدمبه رنگ چشمهٔ آیینه جوهرکرد خس پوشم
محبت پیش ازبن داغ خجالت برنمیداردز وصلت چند باشم دور و با خود تاکجا جوشم
کمند صید نازم هرقدر از خود برون آیمبه رنگ شمع، رنگ رفته میپردازد آغوشم
چو تمثال لباسی نیست کز هستی بپوشاندمباد از حیرت آیینه تنگ آید برو دوشم
به بیدردی بیابان هوس تا چند طیکردندرای محمل شوقم، کجا شد دل که بخروشم
به احوال من بیدل کسی دیگر چه پردازدز بس بیحاصلم از خاطر خود هم فراموشم