غزل شمارهٔ ۲۲۱۵
ز بسکه شور جنونگشت برقکلبهٔ هوشمبه رنگ حلقهٔ زنجیر سوخت پردهٔ گوشم
چو طفل اشک مپرس از لباس خرمی منبه صدهزار تپش کردهاند آبله پوشم
شکست ساز امید و نداد عرض صداییندانم این همه رنگ از چه سرمه کرد خموشم
میی نماند و ز خمیازه میکشم قدح امشبهنوز تازه دماغ خیال نشئهٔ دوشم
سحر به گوش که خواند نوای ساز تظلمشکست رنگ به توفان سرمه داد خروشم
چو غنچه تا نفسی گل کند ز جیب تأملدل شکسته نواها کشیده است به گوشم
به حسرت کف و آغوش موج کار ندارمپر است همچو حباب از وداع خود بر و دوشم
هوس نیافت درین چارسو بضاعت دیگردل شکسته سبک مایه است ناله فروشم
گهر به ذوق فسردن سر محیط نداردبه خود نساختهام آنقدر که با تو بجوشم
چو صبح بیدل اگر همتی است قطع نفسکنبه این دو بال هوس عمرهاست بیهوده کوشم