غزل شمارهٔ ۲۲۱۴
ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشمچو موج چشمهٔ آیینه نیست یک مژه جوشم
زبان نالهٔ من نیست جز نگاه تحیرچو شمع تا مژه برهم رسیده است خموشم
نوای شوق نماند نهان به ساز خموشیبلند میشود از سرمه چون نگاه خروشم
به سعی حیرت ازین بزم گوشهای نگرفتمهمان چو آینه از چشم خویش خانه بدوشم
ز دور ساغر کیفیتم مپرس چو شبنمگداخت گوهر دل آنقدر که باده فروشم
سر از اطاعت آوارگی چگونه بتابمچو گردباد ز سرگشتگی است ساغر هوشم
سپند جز تپش دل مدان فسانهٔ خوابشبه ناله نشئه فروش شکست ساغر هوشم
غرور حسن دلیلست بر تظلم عاشقشنیدهاند به قدر تغافل تو خروشم
ز فرق تا به قدم عرض حیرتم چه توان کردهوای عالم دیدار کرد آینه پوشم
سیاهبختی من سرمهٔ گلو شده بیدلبه رنگ حلقهٔ زنجیرزلف سخت خموشم