گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۱۳

چو دریا یک قلم موجست شوق بیخودی جوشمتمنای کناری دارم و توفان آغوشم
به شور فطرت من تیره بختی برنمی‌آیدزبان شعله‌ام از دود نتوان ‌کرد خاموشم
قیامت همتم مشکل‌که باشد اطلس‌گردوندو عالم می‌شود گرد عدم تا چشم می‌پوشم
خوشم ‌کز شور این دربا ندارم‌ گرد تشویشیدل افسرده مانند صدف شد پنبه درگوشم
هوس مشکل‌که بالد از مزاج بی نیاز مندرین محفل همه گر شمع ‌گردم دود نفروشم
خیال‌گل نمی‌گنجد ز تنگی درکنار منمگر چون غنچه نگشاید شکست رنگ آغوشم
مرادی نیست هستی را که باشد قابل جهدیندانم اینقدرها چون نفس بهر چه می‌کوشم
به هر جا می‌روم از دام حیرت بر نمی‌آیمبه رنگ شبنم از چشمی‌که دارم خانه بر دوشم
به حیرت خشک باشم به‌که در عرض زبان سازیبه رنگ چشمهٔ آیینه جوهر جوشد از جوشم
ز یادم شبهه‌ای در جلوه آمد عرض هستی شدجهان تعبیر بود آنجاکه من خواب فراموشم
شکستن اینقدرها نیست در رنگ خزان بیدلدربن وبرانه‌گردی کرده باشد رفتن هوشم