غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
جنون از بس قیامت ریخت بر آیینهٔ هوشمز شور دل،گران چون حلقهٔ زنجیر شد گوشم
ندارم چون نگه زین انجمن اقبال تأثیریبه هر رنگیکه میجوشم برون رنگ میجوشم
به سعی همت از دام تعلق جستهام امانمیافتد شکست خود به رنگ موج از دوشم
فضولی چون شرارم مضطرب دارد ازین غافلکه آخر چشم واکردن شود خواب فراموشم
مزاج اعتبار و عرض یکتایی خیالست اینهجوم غیر دارد اینقدر با خود هماغوشم
نم خجلت چو اشک از طینت من کیست بر داردز نومیدی عرقگل میکنم در هر چه میکوشم
فنا در موی پیری گرد آمد آمدی داردبهگوش من پیامی هست از طرف بناگوشم
شناسایی اگر پیداکنم چون معنی یوسفبه جای پیرهن من نیز بوی پیرهن پوشم
به جیب بیخودی تا سرکشم صد انجمن دیدمجهانی داشت همچون شمع بال افشانی هوشم
مپرس از غفلت دیدار و داغ فوت فرصتهادو عالم ناله گردد تا به قدر یأس بخروشم
اگر رنگ نفس کوهیست بر آیینهام بیدلخموشی عاقبت این بار بر میدارد از دوشم