غزل شمارهٔ ۲۲۱۰
تیغ آهی بر صف اندوه امکان میکشمخامهٔ یأسم خطی بر لوح سامان میکشم
نیست شمع من تماشا خلوت این انجمناز ضعیفیها نگاهی تا به مژگان میکشم
ابجد اظهار هستی یک سحر رسوایی استازگریبان جای سر چاک گریبان میکشم
میزنم فال فراموشی ز وضع روزگارصورت بیمعنیی بر طاق نسیان میکشم
کس ندارد طاقت زورآزماییهای منبازوی عجزم کمان ناتوانان میکشم
عضو عضوم با شکست رنگ معنی میکندساغر اندیشهٔ آن سست پیمان میکشم
جوهر آیینهٔ من خامهٔ تصویرکیستروزگاری شد که ناز چشم حیران میکشم
خاک میگردم به صد بیطاقتیهای سپندغیر پندارد عنان ناله آسان میکشم
مشت خون نیمرنگم طرفه شوخ افتاده استچون حنا دستی به دست و پای خوبان میکشم
با مروت توام افتادهست ایجادم چو شمعخار همگر میکشم از پا به مژگان میکشم
از غبار خاطرم ای بیخبر غافل مباشگردباد آه مجنون بیابان میکشم
سایهٔ بیدست و پایی از سر من کم مبادکز شکوهش انتقام از هر چه نتوان میکشم
در غبار خجلتم از تهمت آزادگیمن که چون صحرا هنوز از خاک دامان میکشم
کلفت مستوریام در بینقابی داغ کردبار چندین پیرهن از دوش عریان میکشم
لفظ من بیدل نقاب معنی اظهار اوستهر کجا او سر برآرد من گریبان میکشم