غزل شمارهٔ ۲۲۰۱
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمیرسمبا تو چنانکه بیخودم بی تو به تو نمیرسم
خجلت هستیام چو صبح در عدم آب میکندجیب چه رنگ بر درم من که به بو نمیرسم
در سر کوی میکشان نشئهٔ خجلتم رساستدست شکسته دارم و تا به سبو نمیرسم
گرنه فسونگرست چرخ خلق خراب ناز کیستهیچ به سا ز حسن این آبلهرو نمیرسم
سجدهگه امید نیست معبد بینیازیامتا نگدازد آرزو من به وضو نمیرسم
رنج طلب کشم چرا کاین ادب شکسته پامیکشدم به منزلی کز تک و پو نمیرسم
شرم حصول مدعا مانع خود نماییامبیثمری رساندهام گر به نمو نمیرسم
چینی بزم فطرتم لیک ز بخت نارساتا نرسد سرم به سنگ تا سر مو نمیرسم
زین نفسی که هیچ سو گرد پیاش نمیرسدنیست دمی که من به خویش از همه سو نمیرسم
غفلت گوهر از محیط خجلت هوش کس مبادجرم به خود رمیدن است این که به او نمیرسم
بیدل از آن جهان ناز فطرت خلق عاری استآنچه تو دیدهای بگو خواه مگو نمیرسم