غزل شمارهٔ ۲۲۰۰
از ضعف بسکه در همه جا دیر میرسمتا پای خود چو شمع به شبگیر میرسم
وهم علایق از همه سو رهزن دل استپا درگل خیال به صد قیر میرسم
برنقش پای شمع تصور حنا مبندمن رنگها شکسته به تصویر میرسم
رنگ بنای صبح ز آب وگل فناستبر باد میروم که به تعمیر میرسم
از کام حرص لذت طفلی نمیروددندان شکسته باز پی شیر میرسم
بگذار چون سحر فکنم طرح فرصتیگرد رمی ز دور نفسگیر میرسم
خواب عدم فسانهٔ هستیشنیده استشادمکزین بهانه به تعبیر میرسم
چون شمع رنگم از چه بهارآفریده استکز هر نگه به صد گل تغییر میرسم
از نارسایی ثمر خام من مپرستا رنگ زرد نیز همان دیر میرسم
آسان نمیرسد به تسلی جنون منچون ناله رفته رفته به زنجیر میرسم
ای قامت خمیده دو گام آرمیده رومن هم به تو همین که شدم پیر میرسم
همدم چو فرصت از دو جهان قطع الفت استبر هر چه میرسم دم شمشیر میرسم
بیدل همین قدر اثرم بس که گاهگاهبر گوش ناسخن شنوان تیر میرسم