گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۹۹

باز از جهان حسرت دیدار می‌رسمآیینه در بغل به در یار می‌رسم
خوابم بهار دولت بیدار می‌شودهر چند تا به سایهٔ دیوار می‌رسم
زین یک نفس‌ متاع‌ که‌ بار دل است و بسشور هزار قافله در بار می‌رسم
میخانهٔ حضور خیال نگاه کیستجام دماغ دارم و سرشار می‌رسم
نازم به دستگاه ضعیفی که چون خیالدر عالمی که اوست من زار می‌رسم
ای رنگهای رفته به مژگان غلو کنیداز یک گشاد چشم به‌گلزار می‌رسم
غافل نی‌ام ز خاصیت مژدهٔ وصالمی‌بالم آنقدر که به دلدار می‌رسم
هر چند نیست چون ثمرم پای اختیارراهم به منزلی‌ست که ناچار می‌رسم
جسم‌ فسرده‌ را سر و برگ طلب‌ کجاستدل آب می‌شود که به رفتار می‌رسم
شبنم به غیر سجده چه دارد به پای گلمن هم در آن چمن به همین کار می‌رسم
بیدل چنانکه سایه به خورشید می‌رسدمن نیز رفته رفته به دلدار می‌رسم