گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۹۸

واکرد صبح آهی بر دل در تبسمتا آسمان فشاندم بال و پر تبسم
دل بی تو زین گلستان یاد شکفتنی کردبردم ز جوش زخمش تا محشر تبسم
ما را به رمز اعجاز لعل تو آشنا کردشاید مسیح باشد پیغمبر تبسم
گر حسن در خور ناز عرض بهار داردمن هم بقدر حیرت دارم سر تبسم
تا چشم باز کردم صد زخم ساز کردمدر حیرتم چو می‌خواند افسونگر تبسم
امید ما بهار است از چین ابروی نازیارب مباد تیغش بی‌جوهر تبسم
نتوان ز لعل خوبان قانع شدن به بوسیگردیدن‌ست چون خط‌گرد سر تبسم
ای هوش بی‌تأمل از لعل یار بگذربی‌شوخی خطی نیست آن مسطر تبسم
از صبح هستی ما شبنم نکرد اشکیپر بی‌نمک دمیدیم از منظر تبسم
ای صبح رنگ عشرت تا کی بقا فروشدمالیده‌ گیر بر لب خاکستر تبسم
بیدل ز معنی دل خوش بیخبر گذشتیاین غنچه بود مهری بر دفتر تبسم