غزل شمارهٔ ۲۱۹۵
به لب حرف طلب دزدم به دل شور هوس سوزمخیال خام من تا پختگی گیرد نفس سوزم
هوس پردازیام از سیر مقصد باز میداردچراغم در ره عنقاست گر بال مگس سوزم
دلیلکاروان وحشتم افسردگی تا کیخروشیگلکنم شمعی به فانوس جرس سوزم
ز یأس مدعا تا چند باشم داغ خاموشیمدد کن ای نفس تا در بر فریادرس سوزم
خزان رنگ مطلب آنقدر دارد به سامانمکه عالم در فروغ شمع غلتد گر نفس سوزم
ز وهم عجز خجلت میکشم در بزم یکتاییچه سازم عشق مختار است و میخواهد هوس سوزم
به رنگ حیرت آیینه غیرت شعلهای دارمکه گر روشن شود جوهر به جای خار و خس سوزم
سپند آهی به درد آورد و بیرون جست ازین محفلشرر واری ببال ای ناله تا من هم قفس سوزم
جهان جلوه چون آیینه رفت از دیدهام بیدلتحیر امتیازم سوخت از داغ چه کس سوزم