غزل شمارهٔ ۲۱۹۴
قیامت کرد گل در پیرهن بالیدنت نازمجهان شد صبح محشر زیر لب خندیدنت نازم
در آغوش نگه گرد سر بیتابیات گردمبه تحریک نفس چون بوی گل گردیدنت نازم
عتاب بحر رحمت جوش عفوی دیگر است اینجاگناه بیگناهی چند نابخشیدنت نازم
تغافل در لباس بینقابی اختراع است اینجهانی را به شور آوردن و نشنیدنت نازم
تحیر عذرخواهست از خیال گردش چشمیکه با این سرگرانیگرد دل گردیدنت نازم
نبود ای اشک این دشت ندامت قابل جولاندر اول گام از سر تا قدم لغزیدنت نازم
نفس در آینه بیش از دمی صورت نمیبندددرین وحشت سرا چون حسرت آرامیدنت نازم
متاع کاروان ما همین یک پنبهٔ گوش استاثر دلال عبرت چون جرس نالیدنت نازم
نفس در عرض وحشت ناز آزادی نمیخواهدقبا عریانی و آنگاه دامن چیدنت نازم
کیام من تا بنازم بر خود از اندیشهٔ نازتبه خود نازیدنت نازم به خود نازیدنت نازم
عتاب از چین پیشانی ترحم خرمنست اینجاتبسم کردن و تیغ غضب یازیدنت نازم
تکلم اینقدر الفت پرست خامشی تا کیقیامت در نقاب برگ گل دزدیدنت نازم
رموز قطره جز دریا کسی دیگر چه میدانددلت دردست و از من حال دل پرسیدنت نازم
تغافل صد نگه میپرسد احوال من بیدلمژه نگشوده سوی خاکساران دیدنت نازم