غزل شمارهٔ ۲۱۹۶
شرار سنگم و در فکر کار خویش میسوزمبه چشم بسته شمع انتظار خویش میسوزم
نمیخواهم نفس ساز دل بیمدعا باشدهوا تا صافتر گردد غبار خویش میسوزم
فسردنگاه امکان را محال است آتش دیگرچو برق از جرات بیاختیار خویش میسوزم
اگر آسودهام خواهی به محفل چهرهای بگشاسپندی جای خویش اول قرار خویش میسوزم
نمیدانم چه آتش بر جگر دارد شرار منکه هر جا میشود چشمم دچار خویش میسوزم
خرام فرصتکارم، وداع الفت یارمبه هر دل داغواری یادگار خویش میسوزم
درین گلزار عبرت باد در دست است کوششهاعبث همچون نفس رنگ بهار خویش میسوزم
نه نور خلوتم نی ساز محفل، شعلهٔ شمعمبه هر جا میفروزم بر مزار خویش میسوزم
دم نایی به ذوق ناله آسودن نمیداندنفسها در قفای نی سوار خویش میسوزم
هوای عالم غفلت تحیر شعلهای داردکه در آغوش خود دور از کنار خویش میسوزم
نفس وقف تمناها نگه صرف تماشاهادماغی دارم و درگیر و دار خویش میسوزم
نواهای دل افسرده بر گوشم مزن بیدلکه من از شرم سنگ بیشرار خویش می سوزم