غزل شمارهٔ ۲۱۸۹
به حیرت خویش را بیگانهٔ ادراک میسازمجنون ناتوانم جیب مژگان چاک میسازم
تماشاهاست نیرنگ تحیرگاه الفت راتو با آیینه و من با دل غمناک میسازم
به چندین آرزو میپرورم یک آه نومیدینهال شعلهای سیراب ازین خاشاک میسازم
ندارد پنجهٔ آفت کمین جیب عریانیچو گل جرم لباسست اینکه من با خاک میسازم
همای لامکان پروازم و از بیپر و بالیبه پسی ماندهام چندانکه با افلاک میسازم
به چندین نشئه بودم محو مژگان سیه مستیکنون با سایهواری از نهال تاک میسازم
خیال از چین ابرویی تبسم میکند انشابه ناموس محبت زهر را تریاک میسازم
غرور اعتبار از قطرهام صورت نمیبنددبه تدبیر گهر آبی که دارم خاک میسازم
شکار افکن چو خون صیدم از ره برنمیداردز نومیدی به خود میپیچم و فتراک میسازم
در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعمز من تا آستینی هست مژگان پاک میسازم