غزل شمارهٔ ۲۱۹۰
به ذوق جستجویت جیب هستی چاک میسازمغباری میدهم بر باد و راهی پاک میسازم
به چندین عبرت از دل قطع الفت میکند آهمفسانها می زنمکاین تیغ را بیباک میسازم
در آن عالم که انداز عروجی میدهم سامانسری میآورم درگردش و افلاک میسازم
نمیدانم چسان کام امید از عافیت گیرمکه من در بیخودیها نیز با ادراک میسازم
به هر تقدیر خورشیدیست سامان غبار منبهگردون گر ندارم دسترس با خاک میسازم
به عشقت تا ز ننگ وضع بیدردی برون آیمجبین را هم ز خجلت دیدهٔ نمناک میسازم
به این انداز نتوان ریشه سامان دویدن شددلی چون آبله پا مزد سعی تاک میسازم
ز استغنای نومیدیست با من دست افسوسیکه گر بر هم زنم نقش دو عالم پاک میسازم
به عریانی تظلم نیز از من چشم میپوشداگر باشد گریبان تا در دل چاک میسازم
طمع را چاره دشوار است از ناز خسان بیدلبه دندان تا توانم ساخت با مسواک میسازم