گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۸۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اندهمیگیرم۱۱ بیت
سراغ عیش ز عمر نمانده می‌گیرماثر ز آتش در آب رانده می‌گیرم
رمید فرصت و من غرهٔ خیال‌ که منسوار توسن برق جهانده می‌گیرم
سحر گذشت و شب آمد بیا که باز چو شمعرهی ز یاس به پایان رسانده می‌گیرم
به وادیی که‌ کشد حرص تشنه‌کام زبانعرق ز جبههٔ خجلت دمانده می‌گیرم
هلاک بوی لبی بودم انتظارم‌ گفت‌:غمین مشو به‌کنارش نشانده می‌گیرم
مرا همین سبق از مکتب ادب ‌کافی‌ستکه نام یار به لب نگذرانده می‌گیرم
زناله تا نفس واپسین یقینم نیستکه دامن‌که به دست فشانده می‌گیرم
به ضبط عمر سبکرو شتابم اینهمه نیستعنان دو روز دگر هم دوانده می‌گیرم
گذشته‌ام به رکاب‌گذشتگان و هنوزسراغ خود به قفا بازمانده می‌گیرم
سواد نامه چو صبحم نهان نمی‌ماندنفس دو سطر هوایی‌ست خوانده می‌گیرم
چو شمع بیدل اگر صد رهم شهیدکننددیت زگردن شمشیر رانده می‌گیرم