غزل شمارهٔ ۲۱۸۳
چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام میگیرمجنونها میکند خمیازه تا یک جام میگیرم
به این گوشی که معنی از تمیزش ننگ میداردطنین پشهای گر بشنوم الهام میگیرم
ز فهم مدعا پر دورم افکندهست موهومیهمه با خویش اگر دارم سخن پیغام میگیرم
کمینگاه دو عالم غفلتم از قامت پیریامل هر جا پرد در حلقهٔ این دام میگیرم
هوای کعبهٔ شوقی به شور آورد مغزم راکه چون شمع استخوان را جامهٔ احرام میگیرم
به یاد چشم او چندان جنون آماده است اشکمکه هر مژگان فشردن روغن از بادام میگیرم
ضعیفی گر به این اقبال بالد پایهٔ نازشبه زیر سایهٔ دیوار چندین بام میگیرم
به ذوق پایبوست هیچ جا خوابم نمیباشدهمین در سایهٔ برگ حنا آرام میگیرم
چو موی کاسهٔ چینی اگر بالد شکست منشبیخون میزنم بر چین و راه شام میگیرم
ز خاموشی معاش غنچهام تا کی کشد تنگیلبی وا میکنم گل میفروشم جام میگیرم
به آسانی دل از بار تعلق وا نمیگرددز پیمان جنونکیشان گسستن وام میگیرم
تمتع چیست زبن بیحاصلانم چون نگین بیدلزبانم میخراشدگرکسی را نام میگیرم