غزل شمارهٔ ۲۱۷۵
شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورمچو ساغر میکشی دارد ازین اندیشهها دورم
نفس بیطاقتی را مفت ساز خویش میداندهمین پر میفشانم آشیانی نیست منظورم
مهیای گدازم آنقدر از شوق دیدارشکه سوزدکرم شبتابی به برق شعلهٔ طورم
چو توفان داشت یارب ناوک نیرنگ دیدارشکه جای خون مجمر شعله میجوشد ز ناسورم
ز داغ اخترم مشکلکه بر دارد سیاهی رادهد چون مردمک هر چند گردون غوطه در نورم
نیاز اختیار است ای حریفان عیش این محفلکه من چون شمع در مشق وگداز خویش مجبورم
ندارد درد دل سازی که بندی پرده بر رازشچرا عریان نباشم در غبار ناله مستورم
نفس بودم فغانگشتم دگر از من چه میخواهیندارم آنقدر طاقت که نتوان داشت معذورم
نه از دنیا غم اندیشم نه عقباییست در پیشممقیم حیرت خویشم ازین پسکوچهها دورم
درین محفل که پردازد به داد ناتوان منشنیدن در عدم دارد دماغ نالهٔ مورم
محبت از شکست دل چه نقصان میکند بیدلنگردد موی چینی سرمهٔ آهنگ فغفورم