غزل شمارهٔ ۲۱۷۴
ز دشت بیخودی میآیم از وضع ادب دورمجنونی گر کنم ای شهریان هوش معذورم
ز قدر عاجزیها غافلم لیک اینقدر دانمکه تا دست سلیمان میرسد نقش پی مورم
جهان در عالم بیگانگی شد آشنای منسراب آیینهام گل میکند نزدیکی از دورم
همان بهترکه خاکستر شوم در پردهٔ عبرتنقاب از روی کارم بر نداری خون منصورم
برو زاهد برای خویش هر کس مطلبی داردتو محو و من تغافل اشتیاق جنت و حورم
به اقبال تپیدن نازها دارد غبار منکلاه آرای عجزم بر شکست خویش معذورم
سجودی بست بار هستی آخر بر جبین منچهسان سر تابم از حکم خمیدن دوش مزدورم
اگر صدق طلب دست ز پا افتادگان گیردبه مستی میرساند لغزش مژگان مخمورم
به خون پیچیده میبالم نفس دزدیده مینالمدمیدنهای تبخالم چکیدنهای ناسورم
مکش ای ناله دامانم مدر ای غم گریبانمسرشکی محو مژگانم چکیدن نیست مقدورم
خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدلبنای حسرتی در عالم امید معمورم