غزل شمارهٔ ۲۱۷۳
بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرمبی عرقگل میکند از جبههٔ تصویر شرم
در هوای ختم مقصد سرنگون تاز است موتا طلوع صبح پیری نیست بیشبگیر شرم
میکند عالم تلاش آنچه نتوان برد پیشدر مزاجکس ندارد جوهر تاثیر شرم
شیوهٔ اهل ادب در هر صفت بیجرأتیسترنگ اگر گردانده باشد نیست بیتقصیر شرم
لعل خوبان بوسهگاه حسرت پیران مبادمیکند آب این شکر را ز اختلاط شیر شرم
ننگ بیکاری کسی را بیعرق نگذاشتهستاز همین خفت ز خارا میچکاند قیر شرم
از تعلق رستن آسان نیست بی سعی جنونبر نمیآید به زور خار دامنگیر شرم
منفعل شد عشق از وضع تکلفهای مادارد از تمکین مجنون نالهٔ زنجیر شرم
زین تنک روبان نمیباید مروت خواستننیست چون آیینه درآب دم شمشیرشرم
خلق غافل را همین با پوشش افتاده است کارکاش این تدبیرها را باشد از تقدیر شرم
مفت رندانگر تکلفها نباشد سد راهبی ازار افتاده است از هند تا کشمیر شرم
بیدل آن قرآن که ما درس حضورش خواندهایممتن آیاتش تحیر دارد و تفسیر شرم