غزل شمارهٔ ۲۱۶۸
شبیکه بیتوجهان را به یاس تنگ برآرمز نالهای که کنم کوه را ز سنگ برآرم
چه دولتیست که در یاد آن بهار تبسمنفس قدح به کف و ناله گل به چنگ برآرم
به نیم گردش چشمی که واکشم به خیالتفرنگ را چو غبار از جهان رنگ برآرم
چه ممکن استکه تمثال آفتاب نبنددچو سایه آینهای را که من ز زنگ برآرم
صفاست حوصله پرداز بحر ظرفی دلهازآب آینه من هم سرنهنگ برآرم
ازین دلی که چو آماج بوی امن نداردنفس دمی که بر آرم همان خدنگ بر آرم
شکست چینی فغفورگو سفال بر آمدچه صنعت است که مو از خمیر سنگ بر آرم
نریخت سعی زمینگیریام به حاصل دیگرجز این که خار تکلف ز پای لنگ برآرم
خمار تا به کیام بیدماغ حوصله داردخوش است جام می از شیشهها به رنگ برآرم
ز چرخ چندکشم انفعال شیشه دلیهاروم جنون کنم و پوست زین پلنگ برآرم
هزار رنگگریبان درد جنون ندامتکه من چو صبح نفس زبن قبای تنگ برآرم
به ششجهت گل خورشید بستم و ننمودمبه حیرتم من بیدل دگر چه رنگ برآرم