غزل شمارهٔ ۲۱۶۳
مپرسید از معاش خنده عنوانی که من دارماز آبی ناشتاتر میشود نانی که من دارم
دو روزم باید از ابرام هستی آب گردیدنبجز ننگ فضولی نیست مهمانی که من دارم
دل آواره با هیچ الفتی راضی نمیگرددچه سازم چارهٔ این خانه ویرانی که من دارم
جدا زان جلوه نتوان اینقدرها زندگی کردنبه خارا تیشه میباید زد از جانی که من دارم
ز شوخی قاصدش هر گام دارد بازگردیدنبه رنگ سودن دست پشیمانی که من دارم
ز گلچینان باغ آرزوی کیستم یا ربپر طاووس دارد گرد دامانی که من دارم
ندارد جز تأمل موج گوهر مصرعی دیگرهمین یک سکته است انشای دیوانی که من دارم
ز رنگ آمیزی این باغ عبرت برنمیآیدبه غیر از نقشبند طاق نسیانی که من دارم
به حیرت رفت عمر و بر یقین نگشودم آغوشیبه چشم بسته بر بندند مژگانی که من دارم
نمیدانم چه سان از شرم نادانی برون آیدبه زنار آشنا ناگشته ایمانی که من دارم
کفیل عذر یک عالم خطا طرفی دگر داردحیا بر دوش زحمت بست تاوانی که من دارم
چو شمع از فکر خود تا خاک گشتن برنمیآیمگریبانهاست بیدل در گریبانی که من دارم