غزل شمارهٔ ۲۱۶۴
ببین به ساز و مپرس از ترانهای که ندارمتوان به دیده شنیدن فسانهای که ندارم
به سعی بازوی تسلیم در محیط توکلشناورم به امید کرانهای که ندارم
به رنگ شعلهٔ تصویر سخت بی پر و بالمچها نسوختهام از زبانهای که ندارم
هزار چاک دل آغوش چیدهام به تخیلهواپرست چه گیسوست شانهای که ندارم؟
به چاره سازی وهم تعلقم متحیرمگر جنون زند آتش به خانهای که ندارم
فسونکمند هوس نیست بیبضاعتی منکسی کلاغ نگیرد به دانهای که ندارم
به عزم بیجهتی گم نکردهام ره مقصدخطا ندوختهام بر نشانهای که ندارم
دگر چه پیش توان برد در ادبگه نازشبه غیر آینه بودن بهانهای که ندارم
لوای فتنه کشیدهست تا به دامن محشرنفس شمار دو ساعت زمانهای که ندارم
فغان که بست به بالم هزار شعله تپیدننشیمنی که نبود آشیانهای که ندارم
اگر به دیر کبابم، وگر بهکعبه خرابممن کشیده سر از آستانهای که ندارم
ز یأس بیدلیام گل نکرد شوخی آهینفس چه ریشه دواند ز دانهای که ندارم