گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۶۲

عبرت انجمن جایی‌ست مأمنی که من دارمغیر من کجا دارد مسکنی که من دارم
در بهار آگاهی ناز خودفروشی نیسترنگ و بو فراموش است ‌گلشنی‌ که من دارم
موج گوهرم عمریست آرمیده می‌تازدرنج پا نمی‌خواهد رفتنی‌ که من دارم
منت کفن ننگ است بر شهید استغناغیرت شرر دارد مردنی که من دارم
خامشی ز هیچ آهنگ زیر و بم نمی‌چیندنا شنیده تحسینی‌ست‌گفتنی‌که من دارم
وضع مشرب مجنون فاش‌تر ز رسواییستدر بغل نمی‌گنجد دامنی‌ که من دارم
دار و ریسمان اینجا تا به حشر در کار استشمع بزم منصوری‌ست‌گردنی‌که من دارم
آه درد نومیدی بر که بایدم خواندنداشت هرکه را دیدم شیونی‌که من دارم
پیش ناوک تقدیر جستم از فلک تدبیرگفت دیده‌ای آخر جو شنی که من دارم
چرب و نرمی حرفم حیله‌کار افسون نیستخشک می‌دود بر آب روغنی ‌که من دارم
حرف عالم اسرار بر ادب حوالت کندم زدن خس و خار است گلخنی که من دارم
غور معنی‌ام دشوار، فهم مطلبم مشکلبیدل از زبان اوست این منی‌که من دارم