گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۶۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: ارندارم۱۲ بیت
می‌ام به‌ ساغر اگر خشک شد خمار ندارمخزان‌گمست به باغی‌که من بهار ندارم
هوس چه ریشه‌ کند در زمین شرم دمیدنچو تخم اشک عرق واری آبیار ندارم
محبت از دل افسرده‌ام به پیش که نالدقیامت است‌ که من سنگم و شرار ندارم
به حیرتم چه‌ کنم تحفهٔ نوید وصالشنگه بضاعتم و غیر انتظار ندارم
به بحر عشق چه سازند زورق طاقتکنارجو ست طلب ، لیک من‌کنار ندارم
کرم‌ کنی اگرم قابل کرم نشناسیکه خاک تا نشوم شکر حقگذار ندارم
تو خواه سر خط ‌گبرم نویس خواه مسلماننگینِ بیحِسَم ، از هیچ نقش عار ندارم
ز سحرکاری نیرنگ عشق دم نتوان زدبرون نجسته‌ام از خلوتی‌که بار ندارم
مگر کند غم نایابی‌ام کدورتی انشاسراغم از که طلب می‌کنی غبار ندارم
فتاده‌ام به خم و پیچ عبرتی‌که مپرسیدبرون بحر شنا دارم اختیار ندارم
دگر میفکنم ای وهم در گمان تعینکه من اگر همه غیرم به غیر یار ندارم
حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالستبجز خمی‌ که به دوش من است بار ندارم