گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۶۰

عمری‌ست ز اسباب غنا هیچ ندارمچون دست تهی غیر دعا هیچ‌ ندارم
تحریک لبی بود اثر مایهٔ ایجادمعذورم اگر جز من و ما هیچ ندارم
تشویق خیالات وجود و عدمم نیستچون رمز دهانت همه جا هیچ ندارم
یا رب چقدر گرم‌ کنم مجلس تصویرسازم همه ‌کوک است و صدا هیچ ندارم
چون شمع اگر شش جهتم پی سپر افتدغیر از سر خود در ته پا هیچ ندارم
وامانده یأسم که از این انجمن آخربرخاستنی هست و عصا هیچ ندارم
مغرور هوس می‌زیم از هستی موهومفریاد که من شرم و حیا هیچ ندارم
همکسوت اسباب حبابم چه توان‌ کردگر باز کنم بند قبا هیچ ندارم
شخص عدم از زحمت تمثال مبراستآیینه‌! تو هیچم منما هیچ ندارم
بیدل اگر آفاق بود زیر نگینمجز نام خدا نام خدا هیچ ندارم