غزل شمارهٔ ۲۱۲۱
ز خودداری چو موج گوهر آخر سنگ گردیدمفراهم آمدم چندانکه بر خود تنگ گردیدم
خموشی هم به ساز شرم مطلب برنمیآیدنوا بر سرمه بستم بسکه بیآهنگ گردیدم
به غفلت وانمودم جوهر اسرار امکان راجهان آیینه پیدا کرد تا من رنگ گردیدم
به عرض قابلیت گفتم اقبالیکنم حاصلسزاوار فشار دیدههای تنگ گردیدم
فراهم کردن اضداد ربط عافیت داردجهان بر صلح زد تا دستگاه جنگگردیدم
ندانم از که خواهد یأس داد ناشناساییکه من از خانه دور از خود به صد فرسنگ گردیدم
به هر بیدستوپایی سعی همت کارها داردبنای هر که از خود رفت من چون رنگ گردیدم
به قید لفظ بودم عمرها بیگانهٔ معنیکم میناگرفتم با پری همسنگگردیدم
به پیری هم وفایی ناله نپسندید سازم رانی این بزم بودم تا خمیدم چنگ گردیدم
به هر واماندگی ممنون چندین طاقتم بیدلکه چون پرگار گرد خود به پای لنگ گردیدم