گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۱۲

تحیر آینهٔ عالم مثال خودمبهانه گردش رنگست و پایمال خودم
به داغ می‌رسد آهنگ زخم من چو هلالهنوز جادهٔ سر منزل کمال خودم
به هر چه می‌نگرم آرزو تقاضا نیستچو احتیاج سراپا لب سوال خودم
ز چینی آفت بی‌آبی‌ام مشو ای حرصکه من طراوت لب خشکی سفال خودم
غبار دامن هر موج نیست قطرهٔ منچو اشک در گره صافی زلال خودم
رسیده ضعف بجایی ‌که همچو شمع خموششکست رنگ نهان ‌کرد زیر بال خودم
بهار نازم و کس محرم تماشا نیستبه صد خیال یقین شد که من خیال خودم
وداع ساز نموده‌ست ضعف پیکر منخم اشارتی از ابروی هلال خودم
به حیرت آینه‌ام بی‌نیاز هستی بودتو جلوه ‌کردی و نگذاشتی به حال خودم
درین المکده بیدل چه مجلس آرایی‌ستچو شمع سوخت عرقهای انفعال خودم