غزل شمارهٔ ۲۱۱۳
گاه خرد جوهرم، گاه جنون خودمانجمن جلوهٔ بوقلمون خودم
صبح بهار دلم لیک ز کمفرصتیتا نفسی گل کند گرد برون خودم
شور چمن دادهام کوچهٔ زنجیر راتا به بهار جنون راهنمون خودم
صید بتان کردهام از نگه حیرتیزین عمل آیینهسان داغ فسون خودم
تنگی آغوش دل سوخت پر افشانیامالفت این آشیان کرد زبون خودم
گر نبود زندگی رنج هوسها کراستدر خور آب بقا تشنهٔ خون خودم
تالب جرات نفس مایل اظهار نیستغنچه صفت مرهم زخم درون خودم
خلوت آیینهام موج پری میزنداینکه توام دیدهای نقش برون خودم
تا به ثریا رسید آبلهٔ پای مناینقدر افسردهٔ همت دون خودم
در خور ظرف خیال حوصله دارد حباببیدل دریاکش جام نگون خودم