غزل شمارهٔ ۲۱۱۱
نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودمنشئهٔ شوقم و درد می بیجوش خودم
بحر جولانگه بیباکی و من همچو حبابدر شکنج قفس از وضع ادب کوش خودم
گریه توفانکدهٔ عالم آبی دگر استبیرخت درخور هر اشک قدح نوش خودم
چشم پوشیده به خود همچو حبابم نظریستمژه گر باز کنم خواب فراموش خودم
خجلت غیرت ازین بیش چه خواهد بودنعالم افسانه و من پنبه کش گوش خودم
ای بسا سعی عروجی که دلیل پستی استهمچو صهبا به زمین ریخته ی جوش خودم
درخور حفظ ادب خلوت وصلست اینجامن جنون حوصله از وسعت آغوش خودم
چه خیالست کشم حسرت دیگر چو حبابمن که از بار نفس آبلهٔ دوش خودم
بیدل از فکر غم و عیش گذشتن داردامشبی دارم و فرصت شمر دوش خودم