گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۱۰

صد بیابان جنون آن طرف هوش خودماینقدر یاد که کرده‌ست فراموش خودم
ذوق آرایشم از وضع سلامت دور استچون صدف‌ خسته دل از فکر دُر گوش خودم
حیرت از لذت دیدار توام غافل ‌کردچشمهٔ آینه‌ام بیخبر از جوش خودم
انتظار هوس‌ گردن خوبان تا چندکاش صبحی دمد از موی بناگوش خودم
پرفشان است نفس لیک زخود رستن‌کوبا همه شور جنون در قفس هوش خودم
شمع تصویر من از داغ هم افسرده‌تر استاینقدر سوختهٔ آتش خاموش خودم
نقد کیفیتم از میکدهٔ یکتایی‌ستمی‌کشم جرعه ز دست تو و مدهوش خودم
عضو عضوم چمن‌آرای پر طاووس استبه خیال تو هزار آینه آغوش خودم
بار دلها نی‌ام از فیض ضعیفی بیدلهمچو تمثال‌کشد آینه بر دوش خودم