غزل شمارهٔ ۲۱۰۶
چو بویگل به نظرها نقاب نگشودمبهار آینه پرداخت لیک ننمودم
خیال پوچ دو روزم غنیمت سوداستبه این متاع که در پیش وهم موجودم
هزار خلد طرب داشتهست وضع خموشچها گشود به رویم لبی که نگشودم
به رنگ سایه ز جمعیتم مگوی و مپرسگذشت عمر به خواب و دمی نیاسودم
چو زخم صبح ندارم لب شکایت غیرهمان تبسم خود میکند نمکسودم
ز همرهان مدد پا نیافتم چو جرسهزار دشت به اقبال ناله پیمودم
هوس بضاعت سعی از دماغ میخواهدز یأس دست و دلی داشتم به هم سودم
ز زندگی چه نشاط آرزو کنم یاربچو عمر رفته سراپا زیان بیسودم
ز عرض جسم که ننگ شعور هستی بودبه غیر خاک دگر بر عدم چه افزودم
تو خواه شخص عدم گوی خواه بیدلگیردر آن بساط که چیزی نبود من بودم