غزل شمارهٔ ۲۱۰۵
به یاد نرگس او هر طرف احرام میبندمجرس وا میکنم از محمل و بادام میبندم
به قاصد تا کنم از حسرت دیدار ایماییبه حیرت میروم آیینه بر پیغام میبندم
ز باغ زندگی هرکس غرور حاصلی داردبه امید ثمر من هم خیال خام میبندم
چو صبح آزادیام پا لغز شبنم در نظر داردز آغاز این تری بر جبههٔ انجام میبندم
نفس وارم درین ویرانه صیاد پشیمانیز چیدنها همان وا چیدنی بردام میبندم
گره در طبع نی منع عروج ناله است اینجابه قدر نردبان بر خویش راه بام میبندم
جنون هرزه فکری از خمارم برنمیآرداگر پیچم به خود مضمون خط جام میبندم
درین ظلمت سرا تا راه پروازیکنم روشنچو طاووس از عدم بر بال و پرگلجام میبندم
دم صبحم به شور ساز امکان برنمیآیدچو شب در سرمه میخوابم زبان عام میبندم
حیا از آبرو نگذشت و من از حرص دون همتبر این یک قطره عمری شد پل ابرام میبندم
اگر این است بیدل جرات جولان شهرتهانگین را همچو سنگ آخر به پای نام میبندم