غزل شمارهٔ ۲۰۷۶
دمی چون شمع گر جیب تغافل چاک میکردمبه مژگان زبن شبستانها سیاهی پاک میکردم
به این گرد چمن چیزی که دارد اضطراب منگر از پا مینشستم عالمی را خاک میکردم
قضا گر میگرفت از من غبار قدردانیهافلکها را زمین سایههای تاک میکردم
به جست و جو اگر حاصل شدی اقبال پا بوسشسر افتاده را پیش از قدم چالاک میکردم
به یاد لعل اوگر میکشیدم از جگر آهیرگ یاقوت را بال خس و خاشاک میکردم
گذشت آن محمل فرصت که در بزم تماشایشبه هر دیدن چو مژگان صد گریبان چاک میکردم
به پرواز آن قدر مایل نشد عنقای رنگ منکه شاهین کبوتر خانهٔ افلاک میکردم
به صید دشت امکان همتم راضی نشد ورنهفلک هم حلقهواری بود اگر فتراک میکردم
به این وضعی که میریزم عرق در دشت و در بیدلغبار خودسری کاش اندکی نمناک میکردم